
صادق گفت: چرا آدمها تو ذهن آدما دفن میشن خیلی زود؟؟؟ کفشاشو که دید فهمید خیلی زودتر از اونچه که فکرشو میکرد واسه خیلیا مرده!!! کتاب بهش گفت: چرا این حرفو میزنی گفت: هیچی رفیق خیلی وقته نو موندن ینی هیج جا رو نرفتن!!!! بالشت گفت:احمقانه اس ولی رازی رو که بمن گفتی بوی رفتن داشت کتاب باز گفت:چرا رازتو بمن نگفتی ابرگفت:وقتی من رو شونه هاش اشک می ریختم اون گفت حاضری منم رو شونه های تو گریه کنم؟ در باز شد و بچگیش با یه جاکلیدی کهنه افتاد بیرون از کمد،گفت: همگی ساکت صادق گفت:پیداش کردم ترجیح میدم گم شده باشم تو ذهن تا مرده باشم :-) پ.ن:بچگانه ترین پست وبلاگ متولد شدهمین الان ;-)...
ادامه مطلب
-اسممو تو گوشیت چی سیو کردی؟ *چرا؟|: -میخوام بدونم *خوب جوجه رنگی|: -واقعا که یکم کمتر اهانت کن *خوب ایرادش چیه|: -بدم میاد ،این مسخره اس،مسخره نیس؟؟؟ *خوب مگه میدونی ینی چی؟؟؟|: - آره میدونم یعنی چی یعنی من جوجه ام،من جوجه ام؟؟؟خجالت داره واقعا *خوب ببین الکی انقد کوله بازی درآوردی|: -بحث نکن بامن ،بگو منظورت چیه از این کارا *دیدی جوجه رنگی رو ؟ دیدی چجوری میاد خفت آدم چرت میزنه؟ -اهوم که چی مثلا *دیدی آدم دلش نمیاد تکون بخوره از خواب بیدار نشه؟همش با سر یه انگشت یواش یواش نازش میکنه؟؟|: -خوب حالا که چی مثلا *تو انگار جوجه رنگی هستی|: -وای راست می...
ادامه مطلب