خرید بک لینک

صادق گفت: چرا آدمها تو ذهن آدما دفن میشن خیلی زود؟؟؟

کفشاشو که دید فهمید خیلی زودتر از اونچه که فکرشو میکرد واسه خیلیا مرده!!!

کتاب بهش گفت: چرا این حرفو میزنی

گفت: هیچی رفیق خیلی وقته نو موندن ینی هیج جا رو نرفتن!!!!

بالشت گفت:احمقانه اس ولی رازی رو که بمن گفتی بوی رفتن داشت

کتاب باز گفت:چرا رازتو بمن نگفتی

ابرگفت:وقتی من رو شونه هاش اشک می ریختم اون گفت حاضری منم رو شونه های تو گریه کنم؟

در باز شد و بچگیش با یه جاکلیدی کهنه افتاد بیرون از کمد،گفت: همگی ساکت

صادق گفت:پیداش کردم ترجیح میدم گم شده باشم تو ذهن تا مرده باشم :-)

پ.ن:بچگانه ترین پست وبلاگ متولد شدهمین الان ;-)

برچسب: نویسنده: ترانه محمدپور تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 16:33

صفحه بندی