سلام شوک شوکه ام
نمیتونم نگاه وضعیت های دوستام کنم حتی سردار شهید شد واقعا رفت از بین ما و من هنوز باور نکردم
صبح آبجی زنگ زد گفت خبر داری ... وقتی بهم گفت همون پشت گوشی گریه ام گرفت دیگه نمیدونستم چکار باید کنم احساس یتیمی میکردم شدید اصلا آروم قرار نداشتیم ظهر بلند شدیم رفتیم گلزار شهدا من و ن اون گریه میکرد من گریه میکردم اون حرف میزد من گریه میکردم من حرف میزدم اون گریه میکرد
پ.ن: آواره سه ساعت سکوت گذشت
یه پایان باز نداره این رفتن . خون بهای خونِ همیشه حالا یا نابودی اسرائیل یا فتح مکه شایدم هر دو
برچسب:
نویسنده: ترانه محمدپور