رفتم هئیت رزمندگان از همون دم در آشنا دیدم:)
بهمنی هم باهام بود یه سلام میداد من هی رو بوسی و بغلو آداب معاشرت با تمام سلسله مراتب داشتم
بچه های تفتیش یه کلی خوش و بش کردن و بعد گفتن ما باید کیف تو یکی رو بگردیم ماهم در طبق اخلاص نهادیم بقچمون رو
از اول دم در ورودی هم یه کفشمو در آوردم با یکی سلام کردم با اون یکی سلام کردم داشتم اون یکی لنگه کفشمو در می آوردم
یه بنده خدایی که عقدش مشکل پیدا کرد بود بعد مدتها دیدم و فهمیدم جدا شدن
بچه های کربلااااا رو دیدم دوباره قرار شد امسال هم باهم بریم اگه توفیق باشه منتها دونفر متاهلا رو میدونم نمیان دهه هفتادیای همسفر کربلا که از سرکولم بالا میرفتن اینجا هم سه چهار بار اومدن دورم
یکیشون گیر میداد برام دعا کردی گفتم آره گفت نه من نمیخوام اینجوری بگی جمیع مومنین میخوام واسه خودم بگی خاص
گفتم بابام تو چشام بخون!!! این بنده خدا از حالا که فنچه همسفر زندگیشو انتخاب کرده تا به وقتش اعلام کنه تو مربلا همشو برام گفت همیشه عین بچه ام نگرانشم،یکیشونم عقد کرده جدیدا خیلی ادای بزرگارودرمیاره خوشم میاد بچم از خودش توقع بیشتر از خودشو داشته باشه:)
خلاصه یکی دیگه از بچه ها که بخاطر واسطه شدن یه مسئله ای حس میکردم ازم دلخوره دیدم انقدر تنم سبک شد از عکس العملش که خدا میدونه
اون وسطا هم یه بچه اومد جلو لباش چپ کرده بود هی لباسشو می پیچید تو انگشتاش بهم گفت من حلیم موخوم!!!بهش گفتم مگه حلیم میدن!!!؟؟ گفت آره اونجا ولی شلوغه بمن نمیدن
منم مفاتیح گذاشتم دستش گرفتم بدو بدو پا برهنه بردمش حلیم براش گرفتم اومدم دوباره نشستم پیش بهمنی ! خمار گفت حوصله داری توام اینم عدل چسبید به تو ننه باباش نداشت به تو اومد گفت؟؟ گفتم خوب میکنه بذار از حالا واسه خواسته هاش به هر دری میخاد بزنه مگه ما چی شدیم انقد حرفمون خوردیم ؟؟ دلم نیومد بهش بگم پدرمون سوخت به هیچ نرسیدیم باباش چندوقته مریضه
خلاصه گاهی تغییرات به نفع ماست!
+یتیم شدیم ،امام حسن یتیم نوازی کنن ان شاءالله آخر زمان بیدار موندن سخته دعا کنیم واسه زندگیه هم عاقبت بخیری و خوشبختیمون ،ان شاءالله تن سالم ،فکر سالم داشته باشیم ،حال دلمون خوب باشه مریضامون شفا پیدا کنن هیچ فقیری چشمش منتظر کمک نمونه
مهم تر از همه ظهور وقتش برسه حال خوبِ واقعیه خودمون رو ببینیم و اونموقع نفس بکشیم:)
برچسب:
نویسنده: ترانه محمدپور