اینبار انقد فکرش تو خودش بود که وقتی عین همیشه از کنار کاشی شکسته های زیر پل رد شدیم برای بار هزارم نگفت خوش بحال پروانه هاش که قلبی قلبین و من که اعتیاد شدید داشتم به این جمله چون از نگفتنش غافلگیر مونده بودم تمام بدنم حس درد داشت از کلافگی یه نخ لبخندش حتی بی صدا
زدم روی زانوشو گفتم کجاییییی چه خبره اونجا که اینجاها نیستی رادیوی همیشه روشن باطری نداری مخ مارو بخوری مثل اینکه
احساس میکردم بیشتر شبیه یک مرده ی متحرک بود تا یه دختر پر از شیطنت دیگه هیچ شباهتی با روزا و ماه های قبلش نداشت نکنه من باعث و بانی این پژمردگیش بودم؟؟ زیر چونشو گرفتم و جمع کردم با دستم یه نگاهم به جاده بود و یه نگاهم بهش حالا از چشماش میشد فهمید ،دیونه کننده بود
راستش واقعا نمیدونستم چکار کنم ولی باید میپرسیدم : تو از انتخابت پشیمونی؟ از اینکه کنارمنی ناراحتی؟؟ اما ولقعا نمیشد نمیتونستم بپرسم شده بودم یه آدم مضخرف که یهو پوقی زد زیر گریه
بخدا هیچیم نیس چهار روزه دندونم درد میکنه نمیتونستم غذا بخورم الانم هم دندون درد دارم هم گرسنمه!!
به حماقتی که تمام منو گرفته بود فکرمیکردم که واقعا من توجه نداشتم یا اون این چهار روز خوب نقش بازی میکرد
فرمونو چرخوندم سمت درمونگاه و به عکس العملی که باید فکر میکردم!
آیا این عشق بود که باعث مراعات شده بود یا دوری و کمرویی....
+ دلایل یه آدم لابلای دود سیگارش:)
برچسب:
نویسنده: ترانه محمدپور