خرید بک لینک
ما حرفهامون رو شوخی فرض کردیم ولی اون موقع خودمون رو کربلا پیدا کردیم و من به محض به هوش اومدن تو آمبولانس به همسری میگفتم دیدی برگشتیم:)

من حاضر به عمل نشدم بچه های همراه از ظاهر من بنا رو به نفسای آخر من گذاشته بودن و گریه رو راه انداخته بودن 

اینوسط هم یه پرستاری که اول اخمو بود با مهربونس اومد گفت ببین من نمونه ات رو گم کردم دوباره ازت خون میخوام!!! دفعه دوم من اصلا خون نداشتم خخخ تا سه رگ اینور اونور سوراخم کرد:| همسری دادش در اومد که این دیگه خونی ندااااارههههه و اینا 

من نمیخواستم عمل کنم میگفتم حاضرم بیهوش برم ایران ولی اینجا عمل نکنم ، یکی از بچه ها دایی حکیم داشت:) یعنی مهندس بود ولی طب سنتی خونده بود زنگ زد بهش و یه دستورالعمل فوری دادن و با حال بد و وضع بد و آنژیو و سروم آویزون باید هی میرفتم دشولی زور میزدم:|

بعدم انقد لفتش دادم که یه خانمی اومد دم سرویس بهداشتیا اسم منو صدا میزد بعد که منو پیدا کرد گفت بدو بدو اتاق عمل آماده اس باید بریم 

ما قرار بود لو ندیم که طب سنتی کاریم وگرنه دکترای صنعتی تن نمیدن که بها نمیدن تازه میگن خرافاته 

خلاصه از دشولی زدم بیرون با ویلچر اونم به کمک همسری 

خانم دکتر تا منو دید گفت بدو بدو عمل گفتم باباااا گفت حرف نباشه دیر شده خطر داره 

منم رفتم پیش اون یکی دکتر تپله یر جمع چهار دکتر منو معاینه کردن همگی عمل رو تجویز کردن!! 

دکتر تپله رو که دیدیم اون خیلی شوخ شنگ بود بهش گفتیم باباااا گفت ترسو!!! گفتم نه والا از تصمیم عجولانه ترس دارم بیا فکر کن اون یه نفر بود که عملید منو دوباره بچک

بعد اون دوباره شروع کرد معاینه اینجای داستان چون من از دشولی اومده بودم و بعد دارو سنتی بود تقریبا دردام پنجاه تا کاهش داشت خخخخ الانم سیمین میاد میگه مگه زایمان بود که درداتو ساعت میگیری:)

خلاصه معاینه شدم و بعد یک ساعت با شک گفت خطر رفع شده ولی تا یک ساعت تحت مراقبتی و بمون 

یک عدد پرفسور پروازی که یکس در میون انگلیسی لگد میزد تو حرفاش اومد اینجاش قشنگ مثل سریال ایرانیا شد 

بقیه اش تا بعد مهمون اومده :|  

+ شام یک عدد آدم گشنه نون و خرماست 

برچسب: نویسنده: ترانه محمدپور تاريخ: پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت: 15:20

صفحه بندی