اینجا بحث تمام شد و ما حرفمون رو شوخی فرض کردیم اما.....
روز آخر بدو بدو بدو های گاراژ واقعا حالت تهوع ایجاد میکرد تو اون کثافتا
از صبح سحر ساعت پنج تااااا ساعت یازده سگ دو میزدیم بین راننده ها با بلیط چذابه چذابه؟؟؟ لا لا مهران مهران
چند جا ایستادیم همونجا ها میرفتم یه گوشه هی عوق میزدم اما خالی بود هیچی نداشتم 
بعد خلاصه با زور و دعوا و مکافات ماشین جور شد پیش همون بی پدری که میگفت مهران مهران!!! الحق که حقشوت بی بی زینب نفرینشون کرده هنوزنامردی تو خون بعضیاشون
خلاصه جا شدیم تو ماشین ، مردیم تا تکمیل شد
رسیدیم تقریبا ستونای هزار و دو اینجوریا که فهمیدم پای راستم نمیتونم تکون بدم بعدم یهو پهلوی راستم شد سنگ و سوزن
از همسری پرسیدم آپاندیس سمت کدومه؟؟ گفت راست! موندم چه کنم!!!!!! یهو قند وامونده هم افت کرد و تمام فقط صدا میشنیدم فقط صدا
همسفرا همسری مابقی مسافرا
همسری دادمیزد کمک میخواست با راننده حرف میزد
داد میزد چشماش رفتن چکار کنم اما هرچی زور میزدم چشمام وا کنم بگم چیزی نیست نمیشد
یه دیوثی هم اون وسطا داد میزد پیادش کنید داره میمیره
خلاصه پیاده شدیم ستون موکب امام خمینی اونجا درمانگاه بود، منم تا اون موقع به زور نبات به هوش اومدم اما این تن لش واموندم تکون نمیشد بخوره که!
بعدم به زور همسری و همسفرا پیاده شدم چسبیدم کف جاده ، فاطمه خانم داد میزد تو رو خدا یکم تکون بخور بیا اینور عر میزدم بابا نمیتونم بذار ماشین بزنه جهندم، خلاصه آمبولانس اومد منو کندن از زمین رفتیم تو درمانگاه اونم با ویلچر!!!!!! بعد معاینه وسروم باز آمبولانس، اعزام کربلا!!!!!!! ما برگشتیم کربلا!!!!
ما حرفمون رو شوخی فرض کردیم اما جدی جدی امتحان شدیم و حاصلش شد اعتقاد به وجود دست اهل بیت تو زندگیمون ...بله ما حرفمون اونجا تموم فرض کردیم اما....
ما برگشتیم کربلا بیمارستان امام حسین علیه السلام روحی فداه
همسری به همسفرای مونده تو کربلا تماس گرفته بود بیان کمک اونجا همه قبل ما رسیده بودن . خودشون بعد جریانا میگفتن وقتی دیدیمت ترسیدیم مطمئن بودیم کارت تموم!!!
تو آمبولانس من به همسری میگفتم نگران نشیییی اون غر میزد تو به فکر خودت باش ، بعدم یهو داشتم ستاره میچیدم داشتم امیرعباس دعوا میکردم بعدم یهو بخودم اومدم خودمو جمع و جور کردم گفتم داشتم هذیون میگفتم هههه اما خودم به خودم فحش میدادم چیزی نگم آبرو برام نمون یوقت
بیمارستان تکنسین آمبولانس اومد خدافظی برام عمر با عزت از خدا طلب کرد و گفت عمل میشید ان شاءالله سالم بر میگردید ایران از مرز مهران!!!!!!! من؟ عمل؟؟؟
دستم بود همونجا عر میزدم هاااا
بعد...
ما حرفمون رو شوخی فرض کردیم اما .....
بقیه اش برا بعد:)
برچسب:
نویسنده: ترانه محمدپور